
دزدی
شهر ما بسیار دارد ، تیتر ها ، امسال ، دزد
هر دم اما ، مانده تنها ، با خیال و فالِ دزد
می برند و می برند و می برند و می برند
کس نمی داند که و چه؟ شرح و وضع و حالِ دزد
وین عجب دزدیست ، با خود می برد اموال را
خود اشارت می کند بر صاحبان مال دزد !
هر شب اما ، باز هم داروغه را سر می برند
تا نگوید دیده دیشب ، چهره ، قیل و قالِ دزد
هر که می پرسد که اموال از کجا آورده ای ؟
کس نمی فهمد چه می گوید بدین اقوال ، دزد
دزد هم دزد قدیم ، یک لا قبا و لات و لوت
نو برانه است این یکی با اینهمه اموال ، دزد
دزد را باید بریدن دست ، با معیار حد
بایدم اصلاح گردد ، فهم استمهال دزد
شهر ما اندیشه دارد ، زین صبوری تا بهار
ریشه کن سازد ز بیخ و بن ، همه آمال دزد

درد نان
چرا سفره ی نا نوا نان نیست ؟
چرا درد نان هست و درمان نیست؟
چو خوش گفت : فقر از دری در رسد
به لاشک ، در آن خانه ایمان ، نیست
در این شهر خود خواه آلوده دست
مجالی برای ضعیفان نیست
به چشم ار ، که بینی کبیر و صغیر
چه سانند در فقر ، و پنهان نیست
شعار بنی آدم از سعدی است
ولی آدمیت که آسان نیست!
کسی دیده مردی به سطلی دو تا؟
که از دیدن آن ، پر یشان نیست
چه شد اینچنین ، فر بهان را ، خدا!
خو شی هایشان ، رو به پایان نیست
خدای فقیران مگر دیگر است
که در بخشش ، مال و امکان نیست!
غلط گفتم و کفر ، بگذارمش
که پندار من نیک و بر هان نیست
ز عدل خدا کس ندارد غمی
نکرده گنه را که تاوان نیست
هنوزم فرو مانده ام ، پس چرا ؟
سر سفره ی نانوا ، نان نیست
و یا درد و آه و غم بینوا
چر ا روز گارش به پایان نیست ؟
دیاری که قدرت به شهوت در است
در آن ملک شاید مسلمان نیست
که هر کو ندارد ، غم درد مند
بهر نام و عنوانش ، انسان نیست
فضیلت به هر جا که جویی رواست
و لی تحفه اش ، نزد شیطان نیست

چهار شنبه
بیا که بگذری از آتش غم و دوری
به شعله با تن من ، عاشقی و مستوری
منم ، همو که ز ادم ، تو را نمی دانم
فرشته ای نکند ، یا که شایدم حوری
چهارشنبه مگر فرق می کند که اگر
به سرسرای دلت نسپری شر و شوری
در آی زین همه پندار کهنه سالی خویش
به سر رسیده ، زمین و زمان مهجوری
ز راستی ، بدرانیم اندرون فریب
کسی نمی خرد این عشق های مجبوری
در این کمینگه تاریک و انتهای سیاه
چراغ تازه بیفروز اگر که از نوری
چهارشنبه اگر می شود ز آخر سال
هوای آتشت افتاده شهر ، بد جوری
حواسمان همه جمع است تا نسوزد دل
و یا که پیش نیاید ، حریق ناجوری
به بام خویش بیا ، تا که آتشت بینم
که شایدم برسد گرمیش به دیجوری
بیا به همت نوروز و دست های بهار
چراغ راه بیفروز ، بهر هر کوری

عید و فقر
***
عید آمد و چرخ زندگی لنگ شده
جیب و دل شادمانیم ، تنگ شده
مسئول تدارکات این خانه ، گمان
چندیست دلش آهنی و سنگ شده
فصل گل و سنبل آمده کوچه ی ما
اما گل آرزوی ما رنگ شده
دیریست که دروازه ی دلتنگی ما
از دست زمانه پیکرش زنگ شده
مو سیقی گل های و طن حالی داشت
افسوس که رپ گشت و بد آهنگ شده
القصه ز بخت بد ، زمین پدری
با موش غریبه ای هماهنگ شده
دعوای ، نداری من و دارا ها
بیش از دهه ایست وارد جنگ شده
دیریست که بحث و جدل ارزشها
در وادی هر تقلب و انگ شده
بازار تفاوت من و قیمت ها
جوریست که در مغز همه هنگ شده
فریاد دگر نمی رسد پیش کسی
نقاشی فقر سخت بی رنگ شده
پشت در خانه ی خدا رفته دلم
انگشت دعا فشرده بر زنگ شده