گورانیم

نوشته های ادبی و شاعرانه ،کلیه نو شته ها مر بوط به نگارنده است و از هیچ منبعی بر داشته نشده است و حقوق معنوی آن برای نگارنده محفو ظ می باشد .استفاده از متون با ذکر منبع و نام نو یسنده بلا مانع می باشد .

گورانیم

نوشته های ادبی و شاعرانه ،کلیه نو شته ها مر بوط به نگارنده است و از هیچ منبعی بر داشته نشده است و حقوق معنوی آن برای نگارنده محفو ظ می باشد .استفاده از متون با ذکر منبع و نام نو یسنده بلا مانع می باشد .

تقلید

چند روزی می زنند بر طبل ، ای خمار مست.

هر که از میخانه بر گردد ، سرش باید شکست.

دوش دیدم عابدی از راه مسجد می گذ شت.

پای لنگ و سر به هم آورده و بشکسته دست.

گفتم این از چیست؟  او را حد ملحد می زنند.

گفت جرمش هست آگاهی ، به هر مسند که هست.

پیش خود گفتم که چون سجاده در می می کنند.

خون زاهد می شود همسان خون می  پرست.

آمد آوازی زمسجد کای خمار چیره دست.

نیست یکسان قدسیان ملک ، با مستان پست.

چون به هوش آمد ز مستی ،  بت پرستی پیشه کرد.

گفت از اعجاز این سجاده باید شست دست.

بنده ی آزاد  آن بندم  ، که از مهرش کنون.

می توان از هر که در بند است و از هر بنده رست.

فکر تقلیدی به تابو می رسد ، ای خود پرست .

هست آزاد آنکه از زندان این افکار رست.

بی هنر

چه نا خوشم ، در این وادی حزین و فکار .

نه رُست جز غم و اندوه از شکوفه های بهار.

اگر چه می شکند رسم و عاذت ایام.

کسی نگفته که من زنده ام به جشن هَزار.

بیا که فرصت و تدبیر ما نمی پاید.

که شرح دهم ، قصه عزیز و نگار.

***

گهی به آسمان و گهی بر زمین خیره سرم.

بدان امید که شاید زخاطرت گذرم.

هنوز دیده به در دارم و گناهم نیست.

که شاید از در رحمت عنایتی ببرم.

که گفته من که به بستان نیامدم امروز.

بباید از سمن و یاس و لاله در گذرم.

مرا امید به از آن که غم به خانه برم.

فدای شمع فروزان امشب و سحرم.

به جمع قافله گفتم که ، ساربان کجاست ؟

ندیدمش دو سه روزی ، گذشته از نظرم.

بگفت : آنکه ارادت کند ، به فیض رسد.

نه من که از دو جهان گیج و گنگ و بی خبرم.

خلاص کن به کلام ، آنکه در عمل کو شید.

به چشمه آب خورد ، ارنه من که بی هنرم.

بخت

بخت اگر یار است ، این ویرانه گلشن می شود.

هر خراب آباد ، چون بستان و گلخن می شود.

وز نگاه رحمتت ، ای حُسن ، در پایان کار .

چون گلستانی به هم آ یند و خرمن می شوند.

شام تاریک و سیاه لحظه های شور بخت.

نور از مهر تو می گیرند و روشن می شوند.

بی سرو سامان ، رها در وادی ملک عدم.

با توام ای شاه خوبان، همچو میهن می شود.

زندگی با تنگنای سخت و صعب و بی حدش.

چون تو فرمانش بگیری ، رام و ایمن می شود.

چون فتور آ ید.قوا از تن بگیرد روزگار .

در کنارت هر چه در سستی است ، آهن می شود.

راز ها چون بر ملا گردند و عرضت بر درند.

سایبان عشق ، چون گسترد ، دامن می شود.

ماه و خورشید و فلک ، در التفات سرنوشت.

یار ثابت در تمام صحنه با هم می شود.

هر چه تشویش و جدایی شانه بر ما می زند.

بند زلفت چون در آمیزد ، یک تن می شود.

وای اگر اقبال در بندد ، به بندت می کشند.

شاهراه زندگانی ، همچو روزن می شود.

هر چه خیر و دوستی در ذهن یارت بوده اند.

در سیه روزی یکایک ، خیل دشمن می شوند.

گر خدا دستی که از لطف است از سر برکشد.

کعبه ات بتخانه ، معبودت ، برهمن می شود.

باز خواست

کیست این در جان من ، گاهی مرا هی می زند.

گاه گاهی نیست ، اما نای من نی می زند.

چونکه دلتنگم ، پر یشانی مرا در می کشد.

تار و پودم را اگر گیرد به آذر می کشد.

من کیم اینگونه در زندان تن گم گشته ام.

مرده ام یا آنکه، نا دا نسته ، مجرم گشته ام.

من نیم آنی که در ظا هر هویدا می شود.

پرده چون افتد ، خدا داند که رسوا می شوم.

آه  ، اندوهم مرا گاهی سفارش می کند.

اشکها یم غصه هایم را شمارش می کند.

داده ام بر باد عمر و حاصلش بر باد شد.

مدعی چون با خبر گردید ، حتما شاد شد.

آرزو هایم یکا یک چون سرابی تفته شد.

مثل تکرار همان راهی که قبلا رفته شد.

بیشتر عمرم در این اندیشه بال و پر گرفت.

خوش خیالی ، پای احساسات ما را در گرفت.

عقل یا تدبیر در خمخانه جان قفل شد.

آنچه منطق بود در اندیشه ما طفل شد.

جای همراهی هم اندیشی ، به جنگ اندر شدم.

چون بریدم از بزرگان ، واله و ابتر شدم.

از حقیقت دور ماندم ، وز متا نت دور تر .

چون چراغی نیست ، یعنی چشم ما شد ، کور تر .

راندم ،  آنجا که پیری گفت :پس ببا من بیا.

دل شکستم هر که خیری گفت ، بی غش و ریا.

روزگارم اینچنین بگذشت و روزم شام شد.

من نفهمیدم چه سان بگذشت و چون بر کام شد.

ای پسر تا می توانی ، عقل را تدبیر کن.

خود سریها را بینداز و غل و زنجیر کن.

وز تکبر دور باش و با بزرگان همنشین.

از توکل چاره جوی و با سفیه ان کم نشین.

کاروان عمر

می رود این کاروان اما نمی دانم کجا؟

کوچه های مرگ ما را می کند از هم جدا.

کاش مقصد در همین نزدیکی دیوار بود.

انتهای راه در بن بست کوی یار بود.

جا نمی ماندیم و با هم، نغمه خوان، گم می شدیم.

در میان ابر و مه تا قله با هم می شدیم.

لذتی ما راست ، چون همراه پیران خرد.

ماه را با راه یکجا تا به پایان می برد.

حیف تا دیروز با ما بود آن ابرار نیک.

مرغ جانش پر کشید و مانده اکنون ، جیک جیک.

می بر د از ما ، نمی پرسد که تا کی تا کجا؟

هست آیا لحظه پایان بر این خوف و رجا؟

دیگر اکنون کلبه ما هم امانش نیست نیست.

بر در ما می زند ، گاهی ، نمی دانم که کیست.

گر چه دیدم دوش ، در ایوان آن همسایمان.

گرد و خاکی کرد و بالا برد پیری مهربان.

سنت از بالاست، ما محکوم تقدیریم و بس.

گوش مارا می نوازد ، حلقه گردان جرس.

چند روزی با هم اندر باغ دنیا سر خوشیم.

جام عشقی دست ما دادند و با هم می چشیم.

پس بیا تا هست ما در هستی هم گل شود.

گر یکی گلزار می گردد  ،  یکی بلبل شود.