به بیشه زار قسم ، گر چو نی به مردابم.
صدای من چو بر آید ، دمیده نور پگاه.
نه اینکه من چو سرابم،نه اینکه تو دریا.
به قدر همت هر کس ، برآید آب از چاه.
تقد یم به استاد ارجمند ، دکتر سید مجتبی طبا طبا یی بفرویی یزدی.
بفروی تو هم شبیه گوران منست.
حب الوطنم نیمه ایمان منست.
هر چند که دار ، مو منین شهر شماست.
مردان یقین ، زشهر و سامان منست.
ما هر دو اسیر اصل خو یشیم هنوز.
تر سای تو عین شیخ و خاقان منست.
در مکتب ما که شرق و غربش نور است.
خور شید وشی ، امیر و سلطان منست.
دیریست ، که عاشق بتی ، چون تو شدم.
آن بتکده ها ، نشان ، ایمان منست.
ماه من عید است ، قربانت شوم.
بوسه ای ده تا که مهما نت شوم.
برق چشمت ، چشم ما را خیره کرد.
فرصتی ده تا که چشمانت شوم.
می در خشی نور می بخشی بتا.
کن تجلی تا که خا قا نت شوم.
عین نوری ، همنشین اختری.
سینه بگشا تا که دستانت شوم.
ساکتی اما درونت راز ها ست.
بغض بشکن تا که گریانت شوم.
بیقراری کشت ما را ، نا زنین.
گو شه چشمی تا که سا ما نت شوم.
خوبرویان را قراری نیست ، لیک.
شوخ چشمی تا که ، پیما نت شوم.
کافری کا فیست ، ای هندوی مست.
هو شیارم کن ، که ایما نت شوم.
می کشی ما را به شمشیر دو لب.
هست زیبا ، اینکه تاوانت شوم.
صا حب اسرار ، تنها خا لق است.
در کمال آ ید هر آنکس بالغ است.
احسن التقویم کی در ظاهر است؟
هر که نفسش کشت ، یعنی طا هر است.
لفظ نتواند بیان حق کند.
خویش را یکسر ، بدو ملحق کند.
در مجاز آید دل ظا هر پرست.
اندرون ذره کی یابد چه هست ؟
می به ظا هر می شود ، معشوق مست.
میوه چینی می کند عاقل به دست.
قطره ی آب است هستی ، در نگاه.
کاش می شد ، یافت کاریزی به چاه!
هست عالم ، این فلک تا آن فلک.
چرخ گردون ، آدم و حور و َملَک.
گوسفندانند ، بعضی بر دو پا.
فرق انسان نیست ، اندر دست و پا.
ابلق و زرد و سفید و سرخ فام.
نیست وجه امتیازی در مقام.
آنکه هو هو می کند کی ملحد است؟
هر که تاری می زند ، کی مطرب است؟
پیش سلطان زمین و آسمان.
نیست فرقی بین دست میهمان.
آن یکی بسته است با اخلاص دست.
وین به پهلویش نهاده هر دو دست.
اصل ، افتادن به خاک است ای پسر.
هر چه اخلاصت قوی تر ، خوبتر.
آنچه در سر می رود، طاهر خوش است.
پاکی سجاده ، تنها ، نا خوش است.
نیت پاکت ، به اخلاص و عمل.
مثل زنبوری کند ، گل را عسل.
دین یعنی حاصلش شد تربیت.
در مسیر تربیت شد ، عافیت.
دین در معناست ، لفا ظی جداست.
اختلاف خلق در لفظ و نماست.
هر که دینش را ز پیغمبر گرفت.
خویشتن از شرک و جهل و کینه رُ ست.
دین موروثی ، تعصب آورد .
دین قرآنی ، تعبد آورد.
هر کسی ، الله را در بند شد.
کی به غیرالله او پا بند شد ؟
در صراط مستقیم ای اهل راز.
می کند پرواز سالک در نماز.
عقل آیینه است و هادی بشر .
علم ابزار خرد بر خیر و شر.
کی بود یکسان عاقل با سفیه؟
کی شود همراه ملحد با فقیه؟
عالم و عامی و عارف نزد رب.
هست والا تر، به پرهیز و ادب.
گر چه می گو یند با آداب دین.
می شود معلوم اصحاب ، امین.
استخوان این ادب ، یعنی نماز.
هست مغز استخوانش ، چاره ساز.
مغز و معنا در نماز و روزه چیست؟
حُسن نیکو ، ُخلق والا ، هر که زیست.
مهرورز و دوست دار خلق باش.
بذر نیکی در دل مردم بپاش.
گفت : پیغمبر نیَم ، سر بار خلق.
جز محبت من نخواهم سیم و د لق.
آمدم تا خلق را ، رهبر شوم.
اسوه اخلاق و ، پیغمبر شوم.
چه کردی چنین آتش انداختی ؟
به پاییز من اینچنین تاختی.
چرا از بهارم گذ شتی ، حبیب ؟
که رفتی و با دیگری ساختی.
سیاه و سپید که دیدی ؟ چنین .
چو شاهی به سرباز ، دل باختی.