
می آ ئیم در شوقی که نمی فهمیم
می رویم در اندوهی که نمی دانیم
مجموع ورودی و خروجی اینست
ما ئیم ، که در ندانمی ، پنهانیم
***
دوست دارم ، چه قدر افراطی
گَلّه ای ، بی نهایت ، ایلاتی
یک حقیقت و اندکی افراط
مثل لبخند ، انتخاباتی
***
قصد آن دارم که انبانم به انباری برم
حیفم آمد ، اطلس جانم به بازاری برم
این لطایف را سزد پنهان سپارم نزد دوست
نفرتم را بیش از اینها رو به درباری برم

گاه گاهی که میایی ، همه در پای تو اند
تو چه داری که چنین محو تماشای تو اند ؟
بیصدا می روی و بوی خوشت پا بر جاست
نکند اهل بهشتی ، همه شیدای تو اند
قصه گویی ، سر بلقیس و سلیمان داری
شهر زادی و به شهرم ، همه رسوای تواند
آفرین بر تو که در نغمه سرایی ، غزلی
همه اینگونه هوا خواه غزل های تو اند
مر غکانند همه ، رو به تو در پروازند
دیر وقتیست در اندیشه ی پرواز تواند
***
مانده بودم به کدامین انگشت
قلم عشق به دفتر ببرم
پیش آنان که سرودند مرا
هست شایسته ، بجز سر ببرم ؟
هر کدامین که به چشمم آمد
نشدم ، چشم به دیگر ببرم
ماه و خورشید زمین گیر شدند
تا که این قصه به آخر ببرم

بیا
***
یا که سری بزن به ما
یا خبری بده مرا
می کُشیم در این سکوت
یا بنویس یا بیا.
کاش نبود بوی تو
سر به هوای کوی تو
اینهمه نیست
بی توام
طاقت دوریت بیا.
صبح بدون تو مگر
میشودم به روشنا
مشرق جان من شدی
شمس طلوع من بیا.
میر به دو لتم تویی
پادشه ستاره ها
روز چو مهر و
شب چو مه
زین همه خو بتر بیا.
پای گناه دیدنت
می کنم این نماز را
ای همه قبله گاه من
و قت نماز من بیا.
می شکند دلم ولی
پر بکش از دیار من
دلخو شم از رهائیت
و قت شکستنم بیا.
اهل قناعتم ولی
بی تو دمی به ماه شد
هفته به هفته می روی
بر سر ماه من بیا.
درد خوش است پای تو
جان بدهم برای تو
رو بسلامت و دعا
مو قع مُردنم بیا .

هر چه هستم ، نیم سیبی بیش نیست.
نیم سیب دیگرم ، پیش تو نیست ؟
***
چند فر سنگ مگر فاصله داری که چنین
روبروی منی و بی خبر از حال منی
***
گفتم چو موی بر سر ، عمرت دراز بادا !
غافل ز نفرت از من ، کوته نموده بودی .
***
گرداب خون، بپا ، شد ، دریای دیدگانت
چون تیر بر نهادی ، بر چله ی کمانت
***
آسمان هر شبم را ماه روشن می کند
روز هایم جامه ی خورشید بر تن می کند
آسمانی در دلم دارم ، که خورشیدش تو یی
مزرع جان مرا در خویش روشن می کند

یک دو بیتی گفتی و شهری کتاب شعر شد
وای از آن روزی که شعرت مثنوی گردد رفیق
***
پشت سر را روبرو گویم که بشناسی مرا
تا دغل بازی کنی در شیر و خط زندگی
***
شهر بی زندان و قاضی ، آبروی کدخداست
اسب اهلی را نیاز جفتک و زنجیر نیست
***
موزه های شهر انبار پیاز و سیب نیست
هر چه فاسد می شود راهی بازارش کنند
***
به اندازه ی دلتنگیم برایم زنگی بزن .
نکند ، آنروز که رفتی تا حالا زنگ زده ای !
***
در آسمانها دنبال هیچ کهکشانی نیستم
تو فقط بگو
از کدام راه شیری
نشان ستاره ات را بگیرم.
***
آسمان را
پر از بو سه می کنم
تا باران بو سه هایم
گندمزارت کند.