
مشعل گاز
این قدیمی سخن از اهل دل و طنازه
زندگی نصف قشنگیش به وراز و گازه
گر چه ایهام میوره ، بگوم گاز بزن
یکی از لقمه میگو ، اون یکی ماشین بازه
کف و دس ، رو به هوا ، شیون و شیلان همگی
ایهاالناس ، دیه مای خروسان دی بازه
تا چکن لرز بزی ، شهرک و زیدشتی هوا
خبر هادان که در لوله زمستان گازه
دیه ایمروز به عکس و خبر اعلان ببی
طالقان صاحب گرمابه و گاز و نازه
رسمَ ، شیلان بکشیم هر چی که با سختی میا
شاید این بار بگن ، راه جدیدم وازه
کشکر یکا ، تو بخوان ، خیر و خوشی می یایه
به گمانم که خجیر خبران آغازه
طالقانا ، تو رَ ایمروز مبارک با شه
همت و دولت این ملک به سوز و سازه
فال حافظ به گمانم ، تو رَ می گو خوش باش
باز اقبال و طن رو به تو در پروازه

هر که در دنیای خود بینا شود
آسمان باورش ، مینا شود
زندگی تحصیل خو بیهای تو ست
آنچه از خوبی کنی مانا شود
***
کاش می شد که به ما هم گذری می کردی
به تماشا که نشستی ، خبری می کردی
دولت عشق مگر دولت عیاران نیست
بر یتیمی ، اسیرت ، پدری می کردی

من فقط عاشق یک مکث شدم
و از آن روز چه بر عکس شدم
صفحه ی ساده ی عاشق بودم
کم کم اینگونه پر از عکس شدم
***
دید مت ، دیدی و این هم شده کار من و تو
و چه خو نین شده بیچاره شکار من و تو
***
من از این نیش تو هر گز نشود فریادم
که تو بی ریشه تر از نیش نداری اصلی.
***
مگسی خواست که بر بال عقابی بپرد
بی خبر بود ز مسکینی ، بال مگسی
***
هر کسی غیر تو دندان بگیرد ، نانی
به گمانم تو فقط وارث یک دندانی
همه گویند سخن با لب و دندان و دهان
تو مگر هر چه گویند از او ، بد ، آنی!
***
فکر کردم که تو را می شود ارزان خرید
قیمتی نیستی از بس که کم از ، ارزانی
***
شاید این درد حقارت ز تو مادر زادیست
که چنین ، کو د کیت را به بزرگان ، ببری

نیم رخ پنهان و نیمی رو به ما
نیمه جانم میکنی امشب چرا ؟
***
زیاده گفتم و کاین هم ، فزود بر گنهم
سکوت می کنم و بر عنان خویش پادشهم

رفتم اما نرسیدم به بیابان شعور
دیدم انباشه آدم همه خوابند به گور
رفتم اما به سکوتی که نیامد خبری
و از آن دور صدایی که می آمد از دور
بیکران بود و دشتی که سرابش پر بود
و نمی خواند مرا پیش خودش کس به حضور
تا قدم می زدم از پای خودم دور شدم
و همه کم شده بودند به هنگام عبور
به سر آمد شفق و من نرسیدم به غروب
و نبودم کسی آنجا که دهد فرّه و نور
آسمانی که همه رو به تو پیدا می شد
و منِ هیچِ رها گشته به صحرای غرور
پوچ گشتم و خیالی که ندانست کجاست
و حواسی که نفهمید ، در آن وادی طور
آه از رنج شب آلودگی و حیرت و ترس
و صدایی که نبودش به من مرده به صور
پای تنهایی و حشت زده ام خوابیدم
و در اندیشه ی اندوه و خطر های شرور
ناگهانم به خود آمد ، که کیم یا که چرا ؟
و رمیدم به صدایی که می آمد از گور
که بسی زنده به گورند ، وگر زنده بسی
و بخوانید بر او فاتحه ی اهل قبور
چه شب سخت و عذابی که مرا آدم کرد
و چه صبحی که دگر باره شدم بنده ی نور