
بزن اما نه چنین سخت به میخت ، استاد .
جان این صندلیم بسته به میخت ، استاد .
چقدر حوصله کردی ، بتراشی ،دل من .
دست و بالم همه خسته است ز میخت ، استاد .
می نشیند به سرم مرد جوانی همه شب .
غژ غژ و خستگیم جسته ز میخت ، استاد .
من و این خانه هنوزم به تماشای همیم .
بسته بر بالکن و پایه و میخت ، استاد .
نیستی تا که ببینی منم و خانه ، خراب .
همه رفتند و بجا تخته و میخت ، استاد .
کاش محکم تر از این می زدیم بر میخت .
که رهایی نتوان از تو و میخت استاد .
سو خت ، اما دل من
تا که در آتش افتاد .
قاب عکسی که فقط
خا طره اش زیبا بود .
گر چه می سو خت
هنوزم اثرش جا می ماند .
آنکه تنها گنهش
دیده شدن با ما بود .
موج در موج
پریزاده به خشکی جان داد .
چونکه می سو خت
نگاهش طرف دریا بود .

خشت من و تو
من و تو خشت یک دیوار بودیم .
به خواب اندر درون غار بودیم .
کنار هم دو تاییمان یکی شد .
یکی بر دیگریمان متکی شد .
خمیر ما ز آب دیده کردند .
ز خشتی آدمی را چیده کردند .
یکی شد جنس مردی آدمیزاد .
از آن دیگر یکی حوا از او زاد .
عروسک های ما را ناز کردند .
دمیدند و حیات آغاز کردند .
همه دیدند و از ما می خریدند .
زشادی پیر هن ها می دریدند .
یکی را دیدن ما خوش نیامد .
برای دیدن ما هم نیامد .
همو افتاد بر جان من و تو .
جدا با من ، جدا با دامن تو .
جدایی کار خود را کرد آغاز .
که نیزار جدایی گردد آواز.
دوباره خشت ما را پشته کردند .
ز خون آدمی آغشته کردند .
مرا آدم تو را حوا سر شتند .
ز گندم سرزمینی تازه کشتند .
ز ما هریک منی را آفریدند .
من و ما را به همدیگر تنیدند .
زمین گهواره ی من های ما شد .
هزاران من ز من هامان جدا شد .
من هابیل را قابیل می کشت .
به سنگ و چوب و داس و بیل می کشت .
زمین من ،زمان من ، زن من .
خدای من ، بت من ، دشمن من .
جهان پر شد زمن ، من شد منیت .
من هر کس خدا شد وقت نیت .
دو تا همسایه از هم دور گشتند .
کمی فیل و کمی هم مور گشتند .
سپید و زرد و سرخ و لاجوردی .
بلند بالا ، میانه ، روی زردی.
یکی آمد که گوید یادتان هست .
یکی آمد که گیرد ز آدمی دست .
از این انبوه کمتر یادش آمد .
همان هم وقت رفتن خوابش آمد .
یکی رفت و همه در خواب رفتند .
چو بر فین قله ای در آب رفتند .
زمانی نور از مردم جداشد .
که شب بر کو چه مردم رها شد .
یکی این کوچه ،آن دیگر ز دیگر .
همه فانو سشان روشن شد از سر
یکی چون کو چه شان را روشنادید .
جهان را در میان کو چه شان دید .
چراغ هر کسی تاهرکجا رفت .
همانجا آخر دنیای او گشت .
خدا چون آفریده این جهان را .
چراغش را نهاده در دل ما .
کسی چون بر فروزد نور دل را.
رها سازد چراغ خشت و گل را .
چراغ دل نه یک ، بل چلچراغست .
چراغ عارفان هم ، زین چراغست .
چراغ دل بیفروزد ، سرت را .
کزین دو پشته سازد باورت را .
چراغ عقل و دل با هم بیفروز.
جهان در پیش چشمت می شود روز.

مبادا
ز روزی از پس امروز و دیروز .
تمنای خوش فردا ، دریغا .
امان از دی که آمد بر گلستان .
ز بهمن ، رو یش گل ها دریغا .
عمو نوروز اگر از فصل سر ماست .
بهار و شادی دل ها ، دریغا .
از این پر چین من کی گل بر آید .
کز و گردد جهان زیبا ، دریغا .
خواب دیدم که حرا بودم و خوابم نگرفت .
کوزه ام تا لب دریا شد و آبم نگرفت .
تا که بیدار شدم ، خواب به یادم افتاد .
هر چه اندیشه شدم از تب و تابم نگرفت .
ریختم هر چه ورق در ورقم پر می شد .
آنقدر بود که در متن کتا بم نگرفت .
یادم افتا د که از حا شیه ها بنو یسم .
آب را چو نکه نو شتم ، سرابم نگر فت .
گفتم از عقل بپر سم که به جمع تو رسم .
ضرب کردم همه را باز حسابم نگرفت .
گفتم از خویش ببخشم که بر افتد ز میان .
همه را دادم و اما ز حجا بم نگرفت .
شب سر آمد ، سحرم ، خواب دگر افتادم .
دیدم آن خواب پر یشان و عذابم نگرفت .
خانه ی پیر شدم ، سائل خواب سحری .
شد فرو در خود و از خویش جوابم نگرفت .
رفتم آن کوزه شکستم ، که ز انگور تو نیست .
هر چه انگور شدم باز شرابم نگرفت .
یادم افتاد که در کوزه ی دل جای خداست .
دید در بند دل خانه خرابم ، نگر فت .