
سُلام.
تیی بُلا مُنی سَر.
هر کجه دَبُم ، باز تو رََ دُعا مینم.
بَضی وختان آدم میمانه چی بَگوه ، کُجه دَ بَگوه.
پُسرک خو دُ شیبه یَک گته آدُم گر دیبه . این شُلغ تَهرانی میان . دیه ، به قولی این میرزا
اون میرزای سابُق نَبَه . پو سان اَ وُ دَکتیبه و یَک دَس دی کت و شُلوار تُن دَکُردیبه . معلومه
دیگه خدا رَ بنده نبه . این هیر بیری میان خودشه دی لو بُدا بَ . اون تهرانی زُنک دی بدی بَ
خاب این هم سالم و هم ساده . چی این دَ بهتر . ایمروز یَک کاسه یوان آش جر دین و فردا
یَک لب تخت اون دی از نوع چینیش پلو . خاب دیه معلومه خر مرادَ کیی خانه ی دم می خُسه .
کار دیه تا او نجه پیش میشو که ، اوی لحاف و نمد دی میو میه مشو رسیه .
... دیه بقیش خودت بگیر و بَشو . بد بخت ننه مینه دیه پُسر کی سر کله کمتر طالقان پیدا
می بو . دو به شک دمی کوه . خاب هر چی باشه نباشه ، ننیه . راه میکوه میایه تهران .
مینه ، او هوم ، پسر کی زندگی مجرد خانه رَ نمی مانه . یکی دو روز خو دشه می زنه
به غول غولی ، که یعنی منه هیچی حا لی نیه . تا اینکه مو ضو رَ وا جا می بَرَه . یواش
سرو ته می نَه سمت طالقان ، که مَردُک چبه نُشتیی که پسرکه دَر بَردُن. مَردُک خاب کمی
دُ نیا دیده تر بیه . می نشیه زُ نُکی همراه دو دو تا چار تا مینه که بهتره پسرکی نظر بُخوایم
تا بینیم ، چی باید کُ نیم.
سر آخر تصمیم این می بو که شال و کُلا کُنُن و بَشُن خواستگاری . دیه هر چی پسرک
و خو دشانی دَ س بر میا انجام می دین . که هم آبرو داری گرده و هم پُسرک کم نیوره .
بیسمیلا بیسمیلا . میشُن یاروی خانه ی دم . اف اف می زنُن و دُل می شُن . آسا نسوری دم
پُسرک تا می شو، دُ کمه رَ تنظیم کُنه ، آقا با ننه کفشانُ در می یورن و پَر بُن می گیرُن.
اون کَله دی او نان بیو مینه دری دم به استقبال .
آسانسوری دَر که وا می بو پُسر ک آقا ، ننه رَ تارف می نه که بفر ماین . نُقا فل دو جفت
کفش اَلُک می بو زمین . تا پُسرک سر می جمبانه می نه آقا ، ننه دو لا گردینه تا کفشانه
پا دَکُنُن .
یَک طَرُف اونان خنده دَ غش بشینه و این طَرُف پُسر ک عین لبو قُرمُز گردیه . بَقیش دیه
نتیجه گیری آزاده . همُش بَخندی جان

روزگارم جوان و من پیرم.
روبه آزاد و من به زنجیرم.
روبهان فریب ، می دانند.
گر چه پیرم ولیک من شیرم.

می نو یسم جمله ای ، تا جمله خالی می شود.
چو نکه خالی می شوم "از جمله "عالی می شود.
من از این حالی به حالی ها که دارم . دیده ام.
تا ر هایم ، تار و پودم مثل قالی می شود.
خوش به حالم می شود ، وقتی قلم گل می کند.
پخته می گردم ، کلامم ، چون زغالی می شود.
بوی گند م زار ، مستم می کند وقت درو.
گندم جانم جدا از کاه و شالی می شود.
در قدمگاهی که در جا می زنم در پای گل
وا کنش هایم ، به شدت انفعالی می شود.
روی دیوار تو تنها ، می نویسم ، عاشقم.
نیستم، گاهی جنوبی هم شمالی می شود.
می شود از شوق دریا را به خشکی ها فروخت.
مغز آدم گاه گاهی ، اتصا لی می شود.
می فروشم این قلم را نیمه شب تنها بیا.
علم هم مانند ثروت ، یک ریالی می شود.
عینکم را می گذارم ، تا نبیند ، ماه را.
دیدن هستی به چشمان مثالی می شود.
چیز هایی بود زیبا ، چیز هایی بود زشت.
هست حالا ، زشت زیبا ، چند سالی می شود

چشم هایی هست که آسمانی ترند.
دست هایی هست که بخشنده ترند.
لحظه هایی هست که طولانی ترند.
عشق هایی هست که پا ک ترند.
رنگ هایی هست که رنگین ترند.
سیب هایی هست که سرخ ترند.
سفره هایی هست که دل باز ترند.
جر عه هایی هست که گوارا ترند.
**********
کار هایی هست که بی ریا ترند.
گل هایی هست که خو شبو ترند.
خنده هایی هست که پر احساس ترند.
دل هایی هست که در یایی ترند.
عرو سک هایی هست که دوست داشتنی ترند.
اما باران همیشه باران است!

مردی آمد که دوستش دارم.
نیست حالا و دو ستش دارم.
مردی آمد شبیه یک لبخند.
چو نکه خندید، دو ستش دارم.
مردی از کو چه های بارانی.
چو نکه بارید ، دو ستش دارم.
روزگاری عقیم و نازا بود.
چو نکه زایید ، دو ستش دارم.
رفت اما شبیه تنهایی.
چو نکه تنها ست ، دوستش دارم.
باز می آید آنکه آمده بود.
خواهد آمد و دو ستش دارم.