ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 |
می نو یسم جمله ای ، تا جمله خالی می شود.
چو نکه خالی می شوم "از جمله "عالی می شود.
من از این حالی به حالی ها که دارم . دیده ام.
تا ر هایم ، تار و پودم مثل قالی می شود.
خوش به حالم می شود ، وقتی قلم گل می کند.
پخته می گردم ، کلامم ، چون زغالی می شود.
بوی گند م زار ، مستم می کند وقت درو.
گندم جانم جدا از کاه و شالی می شود.
در قدمگاهی که در جا می زنم در پای گل
وا کنش هایم ، به شدت انفعالی می شود.
روی دیوار تو تنها ، می نویسم ، عاشقم.
نیستم، گاهی جنوبی هم شمالی می شود.
می شود از شوق دریا را به خشکی ها فروخت.
مغز آدم گاه گاهی ، اتصا لی می شود.
می فروشم این قلم را نیمه شب تنها بیا.
علم هم مانند ثروت ، یک ریالی می شود.
عینکم را می گذارم ، تا نبیند ، ماه را.
دیدن هستی به چشمان مثالی می شود.
چیز هایی بود زیبا ، چیز هایی بود زشت.
هست حالا ، زشت زیبا ، چند سالی می شود