
عاشق خندیدنای ساده ات ام .
تو سواره ای و من پیاده ت ام .
توی بالون دلم جای خداست .
اون می دونه که منم دلده ات ام .
یک قدم بزن تو خاطرات من .
اما آهسته ، ببین که جاده ات ام .
واسه دیدنت ، شبیه آینه .
همه وایسادن و من ، افتاده ات ام .
تا خدا ندیده بت خانه بیا .
مثل کافرا شده ، عباد تم .
![]()
ای تو تنها یکی ، میان همه .
همه هستی و جسم وجان همه .
همه زادند و مرده اند ، بسی .
تو نه زایی و زاده ای ز کسی .
بری از خواب و خشم و همتایی .
بی مکان و زمان و تنهایی .
تو بزرگی ، از آنچه ناید ، فکر .
نتوان گفت ، با نشانه و ذکر .
صبح و ظهرم به شام ناید باز .
حمد گویم تو را به وقت نماز .
ای همین جا کنار من اکنون .
جاری اندر وجود من چون خون .
مهربان تر ز مادر و پدرم .
سایه ی تو ست روز و شب به سرم .
وقت خوابم ، کنار من بیدار .
مثل رنگین کمان فصل بهار .
وصف نادیدن تو زیبا نیست .
دیدنت کار چشم تنها نیست .
مثل عطری شبیه بارانی .
هستی اما زدیده پنهانی .
گاه لبخند ، بر لب کودک .
هر بزرگی به نزد تو کو چک .
دوست دارم خیال من باشی .
گو شه لب چو خال من باشی .
مثل دستان من کنار من .
یاور و یار و غمگسار من .
دیشب از شوق خواب می دیدم .
خواب ، یک آفتاب می دیدم .
چقدر گرم بود و زیبا بود .
مثل آغوش گرم بابا بود .
یادم افتاد بی تو گرما نیست .
گرمی دست و پای بابا نیست.
مهربانی ، زمین و صحرا نیست .
بوی گندم ، بنفشه ، دریا نیست .
اینهمه بیشتر که یادم نیست .
گر نفهمد کسی ، که آدم نیست .
همه ی من تو یی ، تمام منی .
شمع بزم تمام انجمنی .
دو ستت دارم ای همه خو بی .
همه خو بند ، ولی تو محبو بی .
این خدایی که من از او گفتم .
آشنا بود و دیدم و جستم .
در همین کو چه های دنیا بود .
بود و اما ندیده ، پیدا بود .
93/9/21

شب قدر
گفتم شب قدر است بخوانم قرآن .
شاید به دلیلی بر سم یا برهان .
کاین چیست که در شبی فقط قدر خدا .
بخشد ز گناه بنده اش سر و علان.
دیدم که زبان گشوده قرآن کریم .
نازل شده امر حق ،بدین ذکر و بیان .
همزاد فر شتگان و و ارواح و حیات
تا مطلع فجر بر بشر داده امان .
اندازه قدر تا هزاران ماه است .
زین گونه حقیقتش بگوید به عیان .
هر کس که به قرآن تمسک جوید .
کاو خیر دهد ورا زحد ، بی پایان .

از آن در
فتاده ام ز دوریت من و شب و روز .
نمی رسد صدا مگر ، که گریه و سوز .
چرا رها نمودیم ، مگر چه کردم .
چه سود اگر که بشنوی ز آه و دردم .
بیا بیا که صورتم چو لاله خون است .
زغصه لاله های من ز سر نگون است .
شبی بیا که ماه را ستاره چیده .
کسی عبور عا شق تو را ندیده .
از آن دری بیا که قفل کهنه دارد .
از آن دری که بوی عا شقت بیارد .
نماز صبح شد بی ، اذان من باش .
از آن که رفته ای بگو ، از آن من باش .
بیا که روزه کرده ام به روز ، خواری .
ملامتم مکن اگر که روزه داری .
بیا ز دین من فقط تو مانده ای بس .
مرا به کفر خود بخوان ز دین ناکس .
حجاب من شدی از این برهنه پو شی .
نگو که می خری مرا، نیم ، فروشی .
بیا ببین که گرگ ها مرا دریدند .
چو یو سفی به سکه ای مرا خریدند .
تو رفتی و قبیله ام ز یاد رفتند .
نماد ها ، نشانه ها ، به باد رفتند .
بیا غروب می شوم ، شبیه افطار .
اگر نیا مدی ، خدا تو را نگهدار .