دشت ها را از شقایق های خونین پر کنیم
آبشاری از نگاه تازه را شُر شُر کنیم
باز باران ، با ترانه ، آب ، بابا ، نان را
زندگی را ، عشق را ، بار دگر شاعر کنیم
یک صدا ، یک خلق ، اما حیف طو لانی نشد
خطبه های جمعه ابری ماند و بارانی نشد
یک بهار از طالقانی بیشتر حاصل نگشت
آیه ها ماندند و هرگز شهر قرآنی نشد
چو ن سپیدار بلندی تو به هر انجمنی
حیف چون سایه فقط روز درآغوش منی
منم اون برکه ی تاریخی همسایه ی تو
بر زلال تنم افسوس فقط پیرهنی
طرح نو انداختن کار منست
تازه ها محصول انبار من است
دیگر اندیش و دگر خواه جهان
همنشین صحبت و یار من است
دلنوازی ، نغمه خوانی ، شاعری
هر سه اعجاز غم تار من است
آسمان ، خورشید ، باران ، زندگی
واژه های ناب بازار من است
وسعت عا لم که ناید بر دو چشم
شرق و غربش ، در حد غار منست
فهم هستی در نقاب راز گل
پویش پروانه ، افکار منست
شهری از لبخند اگر پیدا شود
یک به یک محصول گلزار منست
نا شکیب و بی ادب ، ناراست خوی
در وجاهت همچو بیمار منست
آه از گفتار و رفتار دروغ
کان به تنهایی ، دل آزار منست
این من نه تو ، آن تو نه منم ، ما همگانیم
چون دانه در این خاک پر اندیشه روانیم
هر نقش که بر ما بسپارند ، بپذیریم
هر تیر که بر ما بگذارند ، کمانیم
ما حاصل جمعیم ، به تفریق چو آییم
از هر دو طرف واحد یکسان و عیانیم
صفرا زده ایم ، گاه به سودایی و بلغم
چون سرکه به جوشیم و چو انگور رزانیم
گه مثل نباتیم گهی رو به جمادات
حیوان کلیم ، اشرف مخلوق جهانیم
چون رود به سیمای جهان نعره کشانیم
بر سینه کش عمر ، خروشان و. روانیم
گه گرگ چنان خیره به چوپان خلایق
گه بر گله ی آدمی خویش شبانیم
یک سوی به مرگیم ، ز افراط و به تفریط
کز روی دگر ، تا به حیاتی ، نوسانیم
سیّاس چنان ، صبح ز مشروطه گریزیم
عصرانه سر سفره ی نو پادشهانیم
چون دسته ی چوبی به تبر د شمن خویشیم
هم قاتل و هم شاهد و هم نوحه گرانیم
در دین فقیهیم اگر منفعتی هست
مستنبط احکام و حد مجتهدانیم
این من که مجاز است ، مرا می برد از من
چون برگ به هر شاخه و هر سوی روانیم
ز خاک به افلاک ، چه گویم به کجاییم
درویش وشی تا رب فرعون دوانیم
از خویش بسی عمر به تاراج نهادیم
وز عمر بسی رفت و به صد آز جوانیم
کز جبر اسیریم به زندان طبیعت
زین عقل وزیریم ، چو شیران یلانیم
ما هر چه که هستیم ، ز صغری و ز کبری
چون گمشدگان در بر هوتی ، سیلانیم
اشراقی و سینایی و عطاری و رومی
هر نحله که هستیم ، ز مقصود ندانیم
ما سرو چمانیم ، به بادیم و به بادیم
کز بی خبری ، ز آتش خود شعله کشانیم
از مفتی و ملا و مغ و شیخ بپرسید
آنگونه که گفتند ، خدائیش همانیم
ایکاش ز تنهایی خود هر که بپرسد
با خط کش و معیار ، چه قدریم و چه سانیم
آن شرک که در ماست ، اسیریم ، اسیریم
وز بندگی خویش ، چنین باخته جانیم