
می آمدی
دیدمت از نیم سویی، بی صدا، می آمدی
از پس کوچی، قدم بر کوچه ها، می آمدی
رفته بودی، از حصاری تا حصار دیگری
تاکجا رفتی، چرا رفتی، چرا می آمدی؟
کاش می شد از تو می پرسیدم ای نا رفته راه
داستان رفتنت را ، از کجا می آمدی؟
خواب ها دیدم که می آیی به خوابم بارها
گاه در بند کسی، گاهی رها می آمدی.
گاه رفتن سوی غربت، شمع ها افرو ختم.
کاش از غربت شبیه ، آشنا می آمدی.
ای تو در چین و چروک خستگیها نو شده.
کاش می شد زودتر ای با وفا، می آمدی.
روز ها را روزه کردم، شام ها را بر نماز.
بار ها دیدم که هنگام دعا می آمدی.
بوی هر روز نبودن، پای آغازت، بمان.
رفتی افتادم ز پا، گشتم به پا می آمدی.
داشت می رفت از برم ، وقتی رسیدی پشت در.
جانم از تن، تا که دیدم ، پیش ما می آمدی

چشمهایت
چشمهایت را نمی دانم ، و لی چشمان من
تا که می بیند تو را ، از گریه دریا می شود
خواب هم یاد تو می افتم ، نمیدانم ولی
چشمهای بسته ام ، از شوق تو وا می شود
روزگاری دارم و این تا به تا های عجیب
روز هایم با دو چشمان تو فردا می شود
هر کجا ، هر وقت ، حتی در میان انجمن
چشم در چشمم ولی ، چشم تو پیدا می شود
قصه ی چشمان تو ، هر روز تکرار من است
من که مجنونم ، فقط چشم تو لیلا می شود
حال عمری رفته و پیری گریبانگیر چشم
دکتر اما گفت : چشمم از تو بینا می شود
خوش به حال من ، که عمری عاشق چشم توام
هر که در چشم تو افتد ، در دلت جا می شود

می ترسم
یک مزرعه لایقت شدم می ترسم
همرنگ شقایقت شدم می ترسم
صحرا ، صحرا تو را تماشا کردم
از بس که من عاشقت شدم می ترسم

آتشی در باغ
آتشی افتاده در باغ و مدیدی ، هست ، هست
هست اما ، سوزد و سوزد ز هشیاران و مست
سالهایم را بیابان کرده این ناخوانده ، خار
راز پیوند گل تاریخی ما را شکست
آنکه می گفت از ره سر چشمه می آید و آب
ناگهان با سد خود خواهی ، ره سر چشمه بست
باغبان را انتظار آب باران ، چاره نیست
انحصار آبریز از بیخ و بن باید شکست
تا در میخانه راهی نیست ، سالک را بگو
دست بردارد ، از آن سجاده ی آلوده دست

شاید برسی
طالقانی شده در بند تو، شاید برسی .
شاهرودش شده در مرز تو مثل، ارسی.
یک جریب از دل این شهر که شیدایی توست.
ند هد دل به پریشانی هر خار و خسی.
قاف هم در مثَلَش قله ای از شهر منست.
جای سیمرغ، کجا بال گشاید، مگسی.
پیچ و تاب است، همه رشته به رشته این شهر.
چون من افتاده به گیسو و کمند تو بسی.
کاروانش همه در هر وله ی سعی و صفا ست.
گوش حاجی چه کند، چون خبر آرد جرسی.
هر که ضحاک شود، پای کشندش به کهار.
تا که باقیست فریدون صفتان را نفسی.
ای که از آمدنت، کوچه به کوچه، پر عشق.
منتظر مانده که شاید برسی یا نرسی.
ناب تر، خوب تر، آرامتر، ای شرقی نور.
پیش آزادی من باز گشودی ، قفسی.
تویی آن حال هوایی که ، دلم کم دارد.
خلوت ما دو نفر را، نفروشی ، به کسی.