
اعتبار
شمیم یا سمنی یا نسیم فروردین
تو از کدام قبیله بهار آوردی ؟
به گوش زمزمه ها میرسید پیغامی
تویی که شعر مرا آشکار آوردی
به پرتگاه دمی مانده بود تا به سقوط
به دامنی تو نشستی قرار آوردی
نبود جز من و تنهاییم که می رفتیم
چو سایه در پس من ایل و جار آوردی
به پیشگاه بهارت ، هزار شاخه شدم
شکوفه بر سر من بی شمار آوردی
هبوط کرده ی من ، بیقرار صحرا بود
چو دشت سبزه به سر ، اعتبار آوردی
منم همو که به خوابت به تیغ داده گلو
تویی که در هنر خود شکار آوردی
نمی رسید تحمل ، نمی نشست قرار
ز عشق گفتی و نسل و تبار آوردی
تویی همان که به من داده ای زهیچ همه
برای بودن من ، اعتبار آوردی

عید فطر مبارک
بسوزد، آنکه فقط یک نگاه را دیده.
دوان دوان، رود آنکو، که راه را دیده
قبول باشد اگر، زین ریاضت سی روز
کسی ، به قدر توان، اشتباه را دیده.
نداشتیم جز این، اندکی که آوردیم.
به باورم که خدا، اشک و آه را دیده.
مرید مر تبتی باید، آنکه در شب قدر.
به لطف پاکدلی، لطف شاه را دیده.
گر این معامله بر چشم دل اثر بخشد.
به گرگ میش تلاطم، پگاه را، دیده.
خو شا به حال کسی، در کشاکش دیدار.
به صبح عید ، قد و روی ماه را، دیده.

الست
تو ای همه به سرآغاز و روزگار الست
و اتفاق قشنگی که گشته،دست به دست
و ای همه من و هر روزِ آرزو هایم
نخورده می ، شده ام باده نوش و باده پرست
نشسته در گذرت ، در حضور و پنهانت
که هر چه غیر ، در اندیشه ام فتاد و شکست
منم که مرغ تنم بر رهیده از قفسی
همو که با تو بخیزد ، همو که در تو نشست
ز دست داده ام از هر چه هست که نیست
به چنگ آورمش ، آنچه را که باید و هست
دوام عیش سحر مانده در گلوی اذان
خوشا بر آنکه به افطار در گشود و نبست
به هوشم ار تو نقاب از اشاره بر گیری
چگونه جام ستانم ، چگونه گردم مست

هر روز فرزندان آدم قربانی می شوند.
به بهانه ی خواب های اهریمنی انسان.
ابراهیمی نیست تا بجای انسان، قوچی قربانی کند!
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا