
نظر خواهم
***
ز مروارید چشمانت ، نه زر خواهم ، نظر خواهم
کز آن مواج مشکین فام ، مرکب های تر خواهم
قلم گیرم ز مژگانت ، به خط و چین زلفانت
ز مشتاقی و مهجوری ، هنر های دگر خواهم
شراب افشان کنی ، لب را ، بچرخی و بچر خانی
جهانی را بهم ریزی ، جهانی شور و شر خواهم
به غمزی بر تب و تابم ، بیفزایی ، بهم ریزی
ز ویرانی و محزونی ، جمالی از هنر خواهم
مرا ، از ریشه اندازی ، چنانم تکه در تکه
برای سو ختن زین خود ، شرر خواهم ، تبر خواهم
چو دست افشان شوی با من ، بهم ریزد جهان غم
به مرغ جان من پَر شو ، که دیگر بال و پَر خواهم
سیالی رود سر گردان ، هوایی در هوای تو
چو گردم در خیال تو ، تو را شمس و قمر خواهم

تو بخند
***
دوست دارم
که کمی
با تو بخندم
تو بخند .
شایدم بر تو دلی تازه ببندم ، تو بخند.
چه کنم
ماهی افتاده به تُنگی
که تو یی.
اُفتدم یا که نیفتد به پسندم ، تو بخند.
به شکاری زده ام
رو به
بیابان خدا .
تا چه اُفتد به قضا ، دام کمندم ، تو بخند
هفت وادی
همه را
رفته ام از ملک وجود.
به امیدی که فقط دل به تو بندم ، تو بخند.
عقرب افتاده
قمربا من و
من با قمرت .
تازد این دهر به پاهای سمندم ، تو بخند .
غم ایام مخور
با منت
اندوه مکن .
روزگاری اگرم ، دل ز تو کندم ، تو بخند .

درنگ
***
رو به شن زار من آرام بیا
بر لب رود تنم رقص بریز
و خلاف جهت آب برو
و کمی هم بنشین
پای نقاشی مر طوب تن ماسه ایم.
و بدوزش
به لبالب پر آب.
ساحل حسرت هر روز تمنای مرا.
به تماشای زمان
گذر آب ببین
ماندنی نیست و هست .
مثل آبی که رونده است
به رود
مثل عمری که پدیدار
چو دود.
و ندانیم
که ما هم
به زمان گذریم
مثل پلکی که نمی داند و تکرار شود.
مثل نبضی که
صدا می زندش ، قلب حیات.
و کسی نیست
که حاضر شود از
رود جدایی گذرد.
و پلی باشد
در فاصله ها .
زندگی
شوق پرانیدن
یک سنگ بر آب است .
شاید
که از آن
رو به نگاه تو
بریزد لبخند .
و نمی دانم
شاید
که ز غفلت بخورد
بر سر پیشانی تو .
زندگی
شاید
مثل سیلی است
که می آید و بر ساحل ما می گذرد .
شایدم
غرش رعدی
که در فاصله ی هر فریاد
آتشی میزند از دور
به تاریکی ما .
و فرو می ریزد
گریه های باران .
یا چو آتشزنه بر
خشکی یک جنگل سبز .
و هر آیینه
چنین است .
فراوانی اندوه و شکیب .
و به زنجیره ی مثبت شدن
منفی ها .
و کسی نیست
که از ساحل خود بگریزد .

اما نشد
خواستم تشبیه بارانت کنم ، اما نشد
یا شبیه اشک ، پنهانت کنم ، اما نشد
آن نجابت را نشاید بر سر بازار برد
یو سفم را رو به کنعانت کنم ، اما نشد
تاج بر سر گر نهی ، تا چین فاتح می شوی
گفتمت تو صیف خاقانت کنم ، اما نشد
آمدم وقت عبورت نرم ، چون باد صبا
و صف بلقیس و سلیمانت کنم ، اما نشد
در حضورت صبر کردم ، تا بهارت در رسد
شاخ گل تقدیم چشمانت کنم ، اما نشد
با خدایم ، التماست کردم آز آیین عشق
خواستم بر دین سلمانت کنم ، اما نشد
یک دلِ پُر زخم آوردم ، ببینی عاشقم
اینچنین شاید که گریانت کنم ، اما نشد
روبرویت ، تا بیابا نها دویدم ، سالها
دست در آغوش دستانت کنم ، اما نشد

پایان
سردی ، آنطوری سخن گفتی ، که گفتم رفته ای
چند روزی هست ، محکم پشت در را بسته ای
غیر من گر با کسی دیگر سَری داری بگو
یا بگو بازم غریبی می کنی یا خسته ای
صبح دیدم در اتاق خواب تنها با خودت
مدتی در گیر عکسم گشتی و بشکسته ای
حرف های روز اول ، شعر های ناب عشق
با لبا نت بار ها گفتی به من وابسته ای
اشک هایم را رها کن ، حرف آخر را بگو
شاید اینجا را قفس دانسته از آن رسته ای
پیش از اینها فکر می کردم ، که در قلب توام
بی خبر بودم ، که نا مردی و از آن دسته ای
درد بی باریست ، گر می داشتی ، بار و بری
نیک می دانستم از مغز کدامین هسته ای
زند گی جای ترحم نیست ، می خواهی برو
شاید از ما خسته ای یا از خودت سر گشته ای