
حسی قشنگ دارم و حسم نمی کنی .
با اینهمه ز عا شقیم کم نمی کنی .
این زخم کهنه وا شود اما چه فایده .
جهدی برای دکتر و مر حم نمی کنی .
این قصه با غزای تو روزی عزا شود .
آن روز هم تو نو حه و ماتم نمی کنی .
غمناک می شوم که تو می دانی و ولی .
اندیشه ای برای من و غم نمی کنی .
می بینیم در آتش حسرت چه می کشم .
از دور یک اشاره به شبنم نمی کنی .
حسی قشنگ دارم و حسم نمی کنی .
با اینهمه ز عا شقیم کم نمی کنی .
این زخم کهنه وا شود اما چه فایده .
جهدی برای دکتر و مر حم نمی کنی .
این قصه با غزای تو روزی عزا شود .
آن روز هم تو نو حه و ماتم نمی کنی .
غمناک می شوم که تو می دانی و ولی .
اندیشه ای برای من و غم نمی کنی .
می بینیم در آتش حسرت چه می کشم .
از دور یک اشاره به شبنم نمی کنی .

گربه ها
برای آدم ها ی گرسنه سهمی می گذارند
در سطل آشغال .
اما
آدم های آشغال
گربه ها را می زنند ، با سنگ
و
آدم ها را با تفنگ .

بعضی ها با شسته شدن زیبا تر میشوند .
بعضی دیگر زشت تر .
مهم اینست
که ما در گو هر جانمان چه چیزی را پنهان کرده باشیم .
آب
آدم ها را عوض نمی کند .
تا من بیایم از تو بگو یم ، تو رفته ای .
از حس من گذشته قریب دو هفته ای.
این فا صله برای هزاران دلیل بد .
کافیست ، آنچه که باید نگفته ای.
اما بیا که فا صله ها را رها کنیم . خود را برای فا صله ها مان فدا کنیم.
تا من بیا یم و تو بیا یی ، چه ، می شود.
وقتی گذ شته نیست ، گذ شتن که می شود.
نو تر بیا ، که واژ ه ی من ، تازه مشتریست.
با عشق تازه ، کهنه فروشی نمی شود.
هر جا شکستنی است برای یکی شدن. یا بشکنیم یا که یکی را صدا کنیم.
تا من بیایم و قمرت مشتری شود.
پروین عشق ما بری از جن و پری شود.
شاید بهار نو بت ما را صدا کند.
لختی برای عا شقی و دلبری شود.

آورده ام ، تمام حو صله ام را ، برای تو .
یک چشم ، اشک بی گله ام را ، برای تو .
چیزی نداشتم ، بجز این اندکم ، ولی .
پر کرده ام ، تمام فا صله ام را ، برای تو .
آورده ام برای تو شعری ، اگر چه کم .
همراه آن ، صله ام را ، برای تو .
در خلوت نگاه تو ، دزدانه سر زدم .
دادم به باد ، قا فله ام را ، برای تو .
سر دار چشم های تو ، تیغش برهنه بود .
غارت نمود ، سلسله ام را ، برای تو .