ترانه
مثل یک تیک تاک میمونه زمونه .
لحظه ها رو میشمره دو نه به دونه .
یکی برات جا میذاره تو با غچه .
گل بیاره بهار یادت بمو نه .
بهار یه تیک تاک قشنگ و سادست .
برای عا شقا فقط بهونه .
تک تک روزای خدا چه زیباست .
تابستو نش پر از گل و گلپو نه .
رنگی به رنگ زندگی اضافه .
پاییز به دست خونه می رسونه .
تو چادر زمستونی جمع میشن .
هر کی که جا مونده ز کارونه .
خلاصه زنجیر زمان درازه .
قسمت هر کی رو خدا میدونه .
بیایید بیایید ، آدما با هم باشیم .
تنها صدای عا شقا میمو نه .
دستا مو نو تو دست هم مشت کنیم .
غزل بخو نیم ، شعر عا شقونه .
پرامو نو برای هم وا کنیم .
پر بز نیم هر جا که آسمونه .
دلامو نو دریا کنیم واسه هم .
ماهی تو آب باشه ، زنده میمونه .
یه شعر دارم حالا برات می خونم .
قصیده هام شبیه طالقونه .
آهای آهای زندگی آهسته تر .
حالاا که پیرم دل من جونه .
میشه بهار بیاد و بارون نیاد .
غروب عار فا شبیه ، خونه .
اگر تو خسته ای پیاده میشم .
آخر قصمون چه نا تمومه .
حیف تو لحظه ی خدا حا فظی .
دستای گر ممون جدا بمونه .

گفتم که به خال دوســـت عادت نکنـم.
از دوری بوسه ها شـــــــــکایت نکنــم.
از هر چه زمین و آسمـان ، ماه و قـمر.
گویم سخــــن و از او حـــــکایت نکــنم.
آری نکنم ولــــی نخواهــــــید که مـــن.
در بند تـــــــو باشم و عـــــبادت نـــکنم.
از عشق تو بسته شد دهانـــــــــم اما.
دانم که نشایـــــدم، عـــــــنایت نکـــنم.
هرچند رضــــــــایت تو باشد کافیـست.
گیرم که تحمــــــــلش به غایت نـــکنم.
این درد فراق داستانیست کــــــه من.
می خوانم و گفته ای قضاوت نــــکنم.
گویند که تشنه آب را می طلـــــــــــبد.
این قاعده را دمی رعـــــایت نــــــــکنم.
یک لحظه اگر به غصه دمســـاز شوی.
می میرم اگر که جان ، فدا یــت نکنــم.
هرچند دلم هوای لیــــــــــــــــــلی دارد.
مجنـــــون شوم و تو را صدایت نکـــــنم.
28/2/93
--------------------------------------------------------------------------------
دورم اما باز دلتنگ تــــــــــــــــــــــــوام.
گر چه دورم ،باز در چنگ تــــــــــــــوام.
ساز رفتن میزنی ، ناسازگــــــــــــــــار.
باز دانم ، عاشق چنگ تـــــــــــــــــوام.
می پراند سنگ دست کو چـه هـــــــا.
باز مشتاق در و زنگ تـــــــــــــــــــوام.
کوک می زن،زخمه ها را جفت و تاک.
عاشق مضراب و آهنگ تـــــــــــــــوام.
10/3/93

پوست انداخته دشت.
بس که سرما زده بر صورت نارنجی برگ.
اشک در چشم اقاقی زده یخ.
کُلهی بافته اند.
کو هها رنگ سپید.
دشت نار نجی و زرد.
آب در حال فرار.
بید لرزان .
کرم شب تاب چراغش خاموش.
جیر جیرک سر شب رفته به خواب.
نیست فریاد مگر.
زوزه گرگ .
و کلاغی که نفهمیده چرا می خندد.
سگ با گربه همسایه تفاهم دارد.
باز اما
زندگی در جریان است هنوز.
لب هر پنجره ای کف کرده .
باز از بارش برف.
پای گرمای فراهم شده از همت روز.
زیر کر سی تفاهم .
همه جمعند ، هنوز.
مردمانی که به تکرار زمستان پیرند.
دلخوش از آمدن فصل بهار .
باز در تکثیرند.
گرمی بودن و باهم بودن .
مثل نو شیدن یک چای زمستان زیبا ست.
زندگی فر صت طولانی نیست.
زندگی خواب زمستانی نیست.
زندگی خلق قشنگ یلدا.
در دل سرد ترین حادثه هاست.
سرزمین من
خالق مُلک و زمین یزدان است
سرزمین پدری ایران است
بی گمان شرزه شیران اینجاست
تا خدا هست یقین پا بر جاست
قدمتش تا سده های دور است
قبله گاهی که به غایت نور است
آریائی که نژا دیست ، نجیب
خانه بگزید در این ملک غریب
همه اسلاف و قبایل یک سو
نا م ایران بنهادند بدو
پاسدار همه خوبیها یند
پاس دارند وطن هر جایند
نیک نامی به سخن میرانند
دیو و دد دشمن خود می دانند
چون سیاهی بدرانند به نور
خویشتن پاک بر آیند ز گور
رستم عشق به پیکار بر ند
دیو خود خواهی خود را بدرند
گر چه اهریمن بد کار کُشند
با اهورای جهاندار خوشند.
زین طریقت به حقیقت نزدیک
صیقلی داده چو مسگر بر دیگ.
اصل ما پاک و عَرَض پاک ترین
ذات این ملک زافلاک برین
هر چه دارند ز تاریخ و هنر
سر مد عقل و گران سنگ چو زر
حد و مرزش چو بدانی چون است
می خوری غصه چرا اکنون است .
خزر آسا و خراسان پهلو
ساحلش در دو جهت همچو هلو
از عراق عرب و ملک عجم
کرد و لر خاکسپارند دژ م
سرور و تا ج جهان تبریز است
آذر ی سر سبد و گل ریز است
تبر ستان ، تبر خشم ، فلک
پاسدار خزر و مُلک و مَلک
مَلک آیین تر از کورش نیست
افتخار عجم و ایرا نیست
ما نداریم غمی از همه ، هیچ
هست دادار جهان در خم و پیچ
ما به ملیت خود مفتخر یم
چند قو میم ولی یک نفریم
مرز و ملیت ما وحدت ماست
پارسی گفتن ما عزت ماست
ندهیمش به خسان با ج دگر
پاس داریم به صد خون جگر
همه همت ما وحدت ماست
قو م ایرانی ما قدرت ماست
پس بکو شیم به تاریخ کهن
باز گردیم به آیین وطن
باستانی تر از این نیست سخن
جاودان باد بر و بوم وطن
م-آهنگری25/5/91


بچه ، ساکت ، بنشین ، حرف نزن ، آسوده.
آب ، گفتیم ، دو بخش است . زلال ، آلوده.
آب آلوده ، هما نست ، که از شیر خوریم.
دیگری ، پیر و زمین گیر شده ، فر سوده.
آب خو بست که از چشمه سهراب خوریم.
نه از آن آب ، که نیمی گچ و نیمی دوده.
رود ، خشکیده و درویش ندارد ، نانی.
سعی پاکیزگی آب ، شده ، بیهوده.
عافیت داند ، اگر ، آب زلالی ، بیند.
آنکه ، لب تشنه ، کویر سخنم را دیده.
آب یعنی ، طرب آلود کنی ، احساسی.
تشنه کامی، نشنیدم که به دل ، خندیده.
آب یک حق طبیعی است ، سیاسی نکنید.
چون هوایی که گل از گلشن مردم ، چیده.
آب و بابا ، بگذارید که ، سر مشق شوند.
مثل قابی که ، به دیوار دلی چسبیده.
نگذارید که باران خدا ، قهر کند.
تا یکی صاف و زلال است ، خدا باریده.
چشم هامان که سرازیر شود اشک، بدان.
چشمه های دلمان ، خواب خدا را ، دیده.