
مُن و لمپا
من و لمپا چراغم گرد سوزیم .
گهی آبی گهی قرمز بسوزیم .
بسوزیم و بسازیم بام تا شام .
از اول با همیم و تیره روزیم .
بهار از ما گذر کرد و دعا گو .
به تا بستان و در فصل تموزیم .
هر آنکو طاقت ما را ندارد .
دهان آتشین و سینه سوزیم .
شبا هنگام و وقت آشنایی .
دل عشاق را بر هم بدوزیم .
به جمع عا شقان پروانه هر شب .
پرش می سوزد و ما پینه دوزیم .
نمی دانم که تا کی سوز داریم .
فقط محتاج یک آن و هنوزیم .
از این آتش که بر جان من و اوست .
روا باشد اگر شمعی فروزیم .

آب گفتی ، کباب شد جگرم.
چشمه ها هم سراب شد ، نظرم.
گریه ، آری، بیاد تل افتاد.
چشم های حزین و با هنرم.
و چه آمد ، چه شد نمی دانم.
اندکی گفته اند و با خبرم.
این سیه جامه ها چه می گویند.
من ، شنیدم ز مادر و پدرم.
که به هفتاد ، جنگ چون افتاد.
ماند تنها حسین و اهل حرم.
جنگ اول که علقمه ، خون شد.
گفت مردم ، شکسته شد کمرم !
یاد ظهر و نماز می افتم.
تیر ها می رود به بال و پرم.
کاروان حسین که می آید.
عاشقی شیهه می زند به سرم.
مرد بیعت نمی کند با ظلم.
گر به صد تیر، می زند ، جگرم.
اینکه گفتم ، تمام قصه نبود.
نتوانم ، ز خو نشان ، گذرم.
گفت گرمیکُشید ،باکی نیست.
زنده ماند ، شعا ئر ، پدرم.
ایها الناس ، کونو ا احرارا.
یادتان نیست ، بر علی ، پسرم !
***
کربلا را اگر بلا کم بود.
یا نبود و چو نینوا ، غم بود.
هیچ فرقی نداشت در معنا.
جنگ بین ددان و آدم بود.

ماه من عید است قربــــــــانت شوم
بوسه ای ده تــــــا که مهمانــــت شوم.
برق تیغت چشم ما را خیره کــــــــرد.
فرصتی ده تــــا که چشما نــــت شوم.
می در خـشی نور می بخشی ، بتا.
کن تجلی تا که خا قـــــــــــانت شوم.
عین نـــوری ، همنـــــــــشین اختری.
سینه بگشا تا کــــه دستا نــت شوم.
ساکتی اما درونــــت راز هــــــاست.
بغض بشکن تا که گـــــــر یا نــت شوم.
بیقراری کشت ما را نـــــــــــاز نیـــن.
گو شه،چشمی تا که ساما نت شوم.
خو برو یان را قراری نیست ، لـــیک.
شوخ چشمـــــی تا که پیما نت شوم.
کافری کافیست ای هندوی مست.
هـــــــو شیارم کن که ایمــانــت شو م.
می کشی ما را به شمشیر دو لب.
هست زیبا ، اینـــــکه تـــــا وانت شوم.

سکـــر و مستی آورد جامی که می نو شم زمی.
کاسه چشمت خمـــــــارم می کند چون ساز نی.
تیر مــــــــــــــژگانت خرابم کـــرد و آبـــــــادم نمود.
شانه هایم را به خاک افکند چون کـــــاووس کی.
چون شناور می کنی در جــــــــــام ابـیض ماه را.
حاکــــــم کل جهانت می کند، سلـــــــــطان ری.
گر به هــــــــم آیند اجزای مـــــحبت، یک به یک.
لشکر عشاق در صــــــف پای کوبد ،پیش و پی.
من نمی گویم مسیحـی یا چو موسی می کنی.
شاخه ی خشکیده ، احیا می کنی در ماه دی.
30/5/91

چندیست خریتم کمی گُل کرده .
پیچ مو تور عقل مرا شل کرده .
یعنی ز ازل که آمدم ، نا مده ام .
چون نام مرا ز پیش با طل کرده .