ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 |
بادت ز سرم کلاه را برد .
ابرت هیجان ماه را برد .
لبخند که می زدی ، ندیدی .
عشقت ز دلم گناه را برد .
می تر سم از تو بگویم ، بهار من .
آنگونه کز شکو فه های تو یکدانه کم شود .
سر شاخه های نازک احساس تو هنوز .
زود است در نگاه غر یبانه خم شود .
رفتیم ، دیدن بابا و دیر شد .
یک قاب عکس مانده به دیوار خاطرات .
آنهم ز روزگار خودش گفت و
پیر شد .
بابا دو بخش بود و یکی از یکی جدا .
بایی به تر کش و دگری بای بی کُلا.
بابای ما فقط شب شعرش حماسه بود .
فریاد عا شقانه ی ، هوهو ، خدا خدا .
بابا شهید خاطره های گذشته است .
بابا مصوتی است که گردیده بی صدا .
روزی که مُرد زنده تر از او کسی نبود .
"روزی خورند" ، جمله شهیدان شهر ما .