تا مهلتی باقیست ، با هم مهربان باشیم
از آتش خودخواهی هم در امان باشیم
هر گونه می خواهیم ، با ما مهربان باشند
ما هم بدان سان ، لازمست با دیگران باشیم
دنیای فرصت ها و تهدید است ، حال ما
آن سان که شاید در گذار امتحان باشیم
کاری اگر از دستمان آید ، به همنوعان
پیری نشاید ، خوشتر آن به تا جوان باشیم
باید به سختی های عالم ، در شداید هم
مردی ز نسل ، مردم آتش نشان باشیم
در سخت گفتاری ایام بد اخلاقی
زیبا ترین تفسیر و تعبیر و بیان باشیم
در خشکسالی های تردید و نگاه سرد
باران می آید ، گر که ابر آسمان باشیم
باید ، بمانیم و بباریم و بیفشانیم
تا بر نگاه دیگران ، رنگین کمان باشیم
شب ، نامه ی عشاق ، به یاران بنویسید
شب نامه ، به همسایه ی باران ، بنویسید
از درد سکوت شب و از ناله ی مهتاب
از فاصله ها ، دیده ی گریان ، بنویسید
از نوحه ی ایام جدایی ، شب حسرت
از شمع شب شام غریبان ، بنویسید
از گریه ی شبنم ، به هوای نفس صبح
از شام سیاه ، شب هجران ، بنویسید
این قصه به پایان نرسد ، نامه نویسان
یک نامه ، ز دلتنگی دوران ، بنویسید
حالا که بریدیم ، ز هم صحبتی ، یار
یک نامه از آن ، زلف پریشان ، بنویسید
سر می کشد ایام و نداررد سَر سازش
امشب غزلی ، بی سر و سامان ، بنویسید
یا از خود سهراب بپرسید ، چه شد دوست ؟
یا با دو سه خط ، نامه به کاشان ، بنویسید
امشب ، به هوای دل مهتاب و ستاره
یک بند غزل ، بر لب ایوان ، بنویسید
زین بام ، تا به آسمان ، چه قَدَر راه ، مانده است !
رفته است ، سال های عمر و مگر ماه ، مانده است
آن روز های یوسف ما هم گذشت و ، آه
افکارمان ، در انتهای همان چاه ، مانده است
هوای میکده ای را ، به سر ، خیال ندارم
ز شیخ و مرشد و ساقی ، دگر سوال ندارم
کزین گذشته دگر ، میل شعر ، اکنون است
به مرجعی که گذشته است ، اتصال ندارم
ز سن و سال مدرسه رفتن گذشته ، پیرانه
تحمل گزک و درس و قیل و قال ندارم
چشیده ام مزه ی شعر ناب نو شده را
دگر هوای غزل های سرد و کال ندارم
من از خیال رسیدم به واقعیت شعر
ز دست قهوه نیازی به حال و فال ندارم
ز عارفانه ترین شعر هم نیاید کار
برای پر زدن ، آندم که بال ندارم
دوای درد زمانه ، زمینه می خواهد
بدین نگاه ، وصالی به هر محال ندارم
به پیشگاه سخن ، واژه ها معترفند
که دعوی دگری ، جز ره کمال ندارم
ربنا
آتنا را
سپرده ایم
به خاک .
چشم
پر خون
و سینه
چاک ، چاک.
از بنیتا ، فرشته ها
چه خبر؟
گریه ی
شهر
رفته بر افلاک.