
آمدی اما پسا تحریم گاه عشق نیست
پای تحریمت هنوزم ، شهریاری می کنم
***
خوش به حال آنکه بالا رفت و رفت
تا خدای خویش تنها رفت و رفت
خوش به حال آنکه بر حق شد حمید
ماه جانش تا ثریا رفت و رفت
***
من از آن روز که خورشید گرفت از رخ ماه
نگرانت شده ام ماه حسودی نکند .
***
نه عارفم نه سالکم ، نه اهل ذمه و یهود
به دین هر کسی شوم ، دروغگو نمی شوم
***
هر کسی ماه شود وقت غروب خورشید
باید از خون خودش بدرقه ی راه کند
ور نه هنگامه ی شب ، پاسخ خورشیدش نیست
که ز خود نور بیفشاند و چون ماه کند
***
هر روز قدم می زنم از کو چه ی خورشید
تا ماه تو از کو چه ی مهتاب بر آید
***
از گل بپرس از من ، وقتی نمی شناسی
تا کوچه های گلبرگ آوازه ام بلند است
***
من با تو دو تارم که نو تش را تو نو شتی
حالا تو بزن ساز که در رقص رقیبم

هجرت
چند روزی رفتم از شهر غریب
تا دهات خشت زیبا و عجیب
وه ، گذشته وه چه حالی داشتم
دور از درد و مداوای طبیب
گو سفندم را گرسنه بردمش
سیر بر گشتم ز گندمزار و سیب
حالیا ، جای شما خالی ، عزیز
اهل عرفان و هنر ، شیخ و ادیب
گر چه تنهایی ز تنها ، عیب نیست
کاش بودندی ، عزیزان و حبیب

دهاتی
از کوه می آیم ، دلم آتشفشان است
یعنی دهاتی بودنم ،د ر من عیان است
من آسمان آبیم از دور پیداست
خورشید بر پیشانیم مهر و نشان است
***
چارقی پو شم به پا ، چو قا به تن
کار چو پانی کنم با هر سخن

کیک تولد
مثل شمعی به بر کیک دلت آب شدم
مزه ی فوت تو از سو ختن آزادم کرد
***
عمر ما را شمعِ یک روز تولد آب کرد
کاش مثل شمع ، عمردیگری می شد خرید
***
مثل یک کیک تولد آمدم شادت کنم
تیغ بر جانم زدی با خنده های دیگران
***
یک تولد مانده تا پنجاه و من
هیچ از عمرم نفهمیدم چه شد
روز هایم سال و سالش عمر شد
حیف هر روزش ندانستم ، چه شد

<< پیرم و گاهی دلم ، یاد جوانی می کند
بلبل شو قم هوای نغمه خوانی می کند >> شهریار
آتش گرم اجاقم رو به پایانست و ، او
زیر خاکستر هنوز ، آتش پرانی می کند
گر چه باقی نیست آن حال و هوای عاشقی
عشقبازی را هنوزم ، در نهانی می کند
فصل خواب آرزو ها ، روزگار سرد کوچ
با من عزلت نشین ، نا مهربانی می کند
فجرخورشیدم به صبح آرزو هایم ، هنوز
سهم من از زندگانی را ، شبانی می کند
می نو یسم خاطراتم را ، کتاب اندر کتاب
دست گرمی در خیالم ، با یگانی می کند
ماه من در آسمان مغربش گم می شود
گاه پایانی به من ، چشمک پرانی می کند
بردرختم برگ زردی مانده از پاییز دوست
هر چه نازش می کنم ، بازم خزانی می کند
گر چه رنجورم ، ولی چیزی درونم سالهاست
مثل همزادی جوان ، با من تبانی می کند