
این من نه تو ، آن تو نه منم ، ما همگانیم
چون دانه در این خاک پر اندیشه روانیم
هر نقش که بر ما بسپارند ، بپذیریم
هر تیر که بر ما بگذارند ، کمانیم
ما حاصل جمعیم ، به تفریق چو آییم
از هر دو طرف واحد یکسان و عیانیم
صفرا زده ایم ، گاه به سودایی و بلغم
چون سرکه به جوشیم و چو انگور رزانیم
گه مثل نباتیم گهی رو به جمادات
حیوان کلیم ، اشرف مخلوق جهانیم
چون رود به سیمای جهان نعره کشانیم
بر سینه کش عمر ، خروشان و. روانیم
گه گرگ چنان خیره به چوپان خلایق
گه بر گله ی آدمی خویش شبانیم
یک سوی به مرگیم ، ز افراط و به تفریط
کز روی دگر ، تا به حیاتی ، نوسانیم
سیّاس چنان ، صبح ز مشروطه گریزیم
عصرانه سر سفره ی نو پادشهانیم
چون دسته ی چوبی به تبر د شمن خویشیم
هم قاتل و هم شاهد و هم نوحه گرانیم
در دین فقیهیم اگر منفعتی هست
مستنبط احکام و حد مجتهدانیم
این من که مجاز است ، مرا می برد از من
چون برگ به هر شاخه و هر سوی روانیم
ز خاک به افلاک ، چه گویم به کجاییم
درویش وشی تا رب فرعون دوانیم
از خویش بسی عمر به تاراج نهادیم
وز عمر بسی رفت و به صد آز جوانیم
کز جبر اسیریم به زندان طبیعت
زین عقل وزیریم ، چو شیران یلانیم
ما هر چه که هستیم ، ز صغری و ز کبری
چون گمشدگان در بر هوتی ، سیلانیم
اشراقی و سینایی و عطاری و رومی
هر نحله که هستیم ، ز مقصود ندانیم
ما سرو چمانیم ، به بادیم و به بادیم
کز بی خبری ، ز آتش خود شعله کشانیم
از مفتی و ملا و مغ و شیخ بپرسید
آنگونه که گفتند ، خدائیش همانیم
ایکاش ز تنهایی خود هر که بپرسد
با خط کش و معیار ، چه قدریم و چه سانیم
آن شرک که در ماست ، اسیریم ، اسیریم
وز بندگی خویش ، چنین باخته جانیم

شاعری دیوانگی دارد ، تو هم دیوانه شو
شعر هم دُردانگی دارد ، تو هم دُردانه شو
تا حریم حس من ، نزدیک تر ، نزدیک تر
عشق هم رندانگی دارد ، تو هم رندانه شو

باید از نو ، اتفاق تازه ای آغاز کرد
درب های شهر زندان گشته ای را باز کرد
از حریم آرزو ها ، خویشتن را بر رهاند
ترک خواهش های من از سرزمین آز کرد
شعر سعدی را به سبک دیگری باید چشید
فال حافظ را به جان ، فالوده ی شیراز کرد
کار امروز جهان ، با مطرب و میخانه نیست
عشق را با سوز دیگر می توان ابراز کرد
کودک دلبستگیها را به استادی سپرد
نو تر اندیشید ، جور دیگری پرواز کرد