
ریشه ها هست ، اگر شاخه بخشکد ز جفا
شکر ، ماندست هنوزم ، هنر مهر و وفا
شاخه ی زخمی شهرم ز زمستان خونست
شاید از دست جماعت برسد ، بوی وفا

عکسی که برایم همه چیز است ، هنوز
افسوس که مدتیست بر عکس شدم
مثل همه از خود خودم بی خبرم
از بی خبری شبیه یک عکس شدم

زمستان
تو بی تقصیر می آیی.
به بادی می رسی
با برف پیدایی.
همان
یخ بسته جانی
سرفه ی خشکی
ز مستانی.
کلاهت ور بیفتد
کوه را
رسوا.
تموزت سرد.
خرست خواب.
و شولایی که چو پانی به تن دارد.
و شبگیری
که دیگر نیست
و برگی مرده
از تاوان
سبزینه.
وعریان بیدی از
تاوان
بیداری.
و لرزان
تک درخت میوه ی مردم.
و خوش پو شیده
سرو
خانه ی دارا.
عجب سرمای دلسردی
زمستانی
رسیده از صدای زوزه ی گرگی.
کلاغی برف می چیند.
درختی اشک می شوید.
و مهتابی
که پنهان
لابلای ابر می ترسد.
و انبوهی
برای سو ختن در خانه ی سارا.
و اندوهی
برای من.
مردی
زیر تنهایی خمیده.
روستا را
می چراند.
گرگها را
می پراند.
با سگی از دوستی هر شب.
و می پاید
و می پا ید .
صدای باد برفی
می وزد
با سوزن سرما.
و می دوزد
شکاف چوبی در های فردا را.
چه بی رحمانه می آید
زمستان.
بر تنور سرد
وبر خوابی که تن پو شش
به غارت رفته از دیروز.
و برجیبی
که خالی را خوابانده.
و بر طفلی
که می گرید برای خوردن پستانکی چر کین .
چه سر مایی.
چه بیدادی.
چه اندوهی.
ز دستانی که می ارزد.
به دستانی که می لرزد.
عجب سرمای سختی شد .
عجب فصل زمستانی.
زمستانی
که هر روز مرا می دزدد از گرما.
زمستانی
ز آدمها.

پوست انداخته دشت.
بس که سرما زده بر صورت نارنجی برگ.
اشک در چشم اقاقی زده یخ.
کُلهی بافته اند.
کو هها رنگ سپید.
دشت نار نجی و زرد.
آب در حال فرار.
بید لرزان .
کرم شب تاب چراغش خاموش.
جیر جیرک سر شب رفته به خواب.
نیست فریاد مگر.
زوزه گرگ .
و کلاغی که نفهمیده چرا می خندد.
سگ با گربه همسایه تفاهم دارد.
باز اما
زندگی در جریان است هنوز.
لب هر پنجره ای کف کرده .
باز از بارش برف.
پای گرمای فراهم شده از همت روز.
زیر کر سی تفاهم .
همه جمعند ، هنوز.
مردمانی که به تکرار زمستان پیرند.
دلخوش از آمدن فصل بهار .
باز در تکثیرند.
گرمی بودن و باهم بودن .
مثل نو شیدن یک چای زمستان زیبا ست.
زندگی فر صت طولانی نیست.
زندگی خواب زمستانی نیست.
زندگی خلق قشنگ یلدا.
در دل سرد ترین حادثه هاست.