
پاییز من
دلم ، تنگ غزل های تو شد ، پاییز زیبایم .
کمی قرمز بخوان ، هر چند حالم زرد و تنهایم .
از این نارنجی زیبا ، برایم یک سبد پر کن .
کنارش قهوه ای بگذار و اندازش به پا هایم .
چقدر خو شحالم و در پای رودت نغمه می چینم .
تو می دانی چو مرغابی ، اسیر موج و دریایم .
نگو آبان و آذر ، مهر من با من مدارا کن.
ببین هر وقت دلتنگم ، گه اونجا ، گاه اینجایم .
کسی از آن بهاران دروغین ، جان نمی گیرد .
بیا در کو چه پاییز و بو کن ، عطر گلها یم .
من از امروز بی زارم ، از این شهر غبار آلود .
رهاکن تا که بر گردم ، به دشت و کوه و صحرایم .
غزل دیگر صدای کو چه ی گل را نمی فهمد .
از این پس مثنوی گویم ، چو عاشق شد غزل هایم .

می خوانی اما مثل یا بو در چراگاه .
می گریی اما نیستی از دردم آگاه .
از عادتت می تر سم ای اندوه هر شب .
کوری مگر افتاده ام چندی در این چاه
از مرده هایم خاکشان باقیست ، تنها .
از من بگو از من که جا ماندم در این راه .
سهم من از شادی فروشی نیست ، مفروش .
مُردم از این اندوه و رنج و غصه و آه .
من با تو ام ای روزگار بی مروت .
یادت بیفتد بچگی ها ، گاه و بی گاه .
![]()
دلم کبو تری شده در دام یو سف تو .
نگو که دام زلیخا ندیده ، یو سف تو .
نه من ترنج تو ام گر به دستت افتد تیغ .
که چاک چاک کنی دست یو سف تو .
فریب چشم نخورد آنکه دیده یعقو بی .
ز چشم دل ، بخرد ، بوی یو سف تو .
خدای مصر ندانست کیست زندانی .
ز کاهنش ز چه پر سی کجاست ، یو سف تو .
برادران هوس چاه را نمی کندند .
مگر که روی تو دیدند و حسن یوسف تو .
اگر نشانه نبود و نبود وعده هنوز .
خبر نداشت ، زلیخا ز روی یو سف تو .
دعای تو چو قبول افتد و خدا خواهد .
زمام کعبه بیفتد به دست یو سف تو .
به جای مرگ ، اگر زندگی گل اندازد .
تمام خلق بببینند ، جمال یو سف تو.

با آمدن خزان بهاری نرسد .
از دست من و تو هیچ کاری نر سد .
در دور تسلسل زمان آمده اند .
با رفتن دیگران غباری نر سد .
ما آمده ایم تا به تصویر کشیم .
عکسی که به صد یا به هزاری نرسد .
فرصت نه به بی نهایت ، اما گفتم .
حدی که به حد بی شماری نرسد .
گل باش و به عمر سبزه زیبایی ده .
زیرا که دگر مهلت خاری نرسد .
اینجا نه محل آزمودن به خطاست .
فر صت کم و وقت گریه زاری نرسد .
از دین و علوم و فلسفه راهی شو.
بی پای عمل مرد به جایی نرسد .
حق است بزاید آدم و سیر کند .
با پخته شدن کسی به خامی نرسد .
معیار بشر به علم و ایمان و عمل
بی این سه ، کسی به اعتباری نرسد .

چه کردی ، چنین آتش انداختی ؟
بهار مرا اینچنین تا ختی
چرا از کنارم گذشتی حبیب ؟
که رفتی و با دیگری ساختی .
سیاه و سپید که دیدی چنین ؟
چو شاهی به سر باز دل با ختی .