
برو
هر چند زمانی ز خود و خو یش برو
از اهل دیار و شه و درویش برو
زان روی گذر ز حد و اندازه و قال
از باور و اعتقاد خود پیش برو
پای ار چه خلد به خار و سنگ عادت
بر پای اگر به زخم کین ، ریش ، برو
گر همره و همسفر بیابی ، بگزین
ور طعنه زند دیو بد اندیش ، برو
آیین به آیینه نمایان کن و پس
بگذر ز عیوب مذهب و کیش ، برو
جان را مسپار بر زمستان ، هلاک
از رخوت باد سرد بد نیش ، برو
تا رویش فصل آ فرینش طی کن
بر فصل فسردگی ، میندیش و برو

سکوت
حرفی انگار نداری ز سکو تت پیداست.
با دلم کار نداری ز سکو تت پیداست
پس چر ا پیش منی ،حرف بزن ، یا که برو
و قت بسیار نداری ز سکو تت پیداست
می شناسم ، تو همان زنبق زیبا هستی
فکر آزار نداری ز سکو تت پیداست
گر چه بین من و تو راز فراوانی هست
میل اقرار نداری ز سکو تت پیداست
لاله جان گفت : میایی که بیاری خبری
گر چه اصرار نداری ، ز سکو تت پیداست
دست گل چین ، خبر آورده ز گلدان و گلاب
شوق دربار نداری ، ز سکو تت پیداست
می خر ندت ، پسران زر و زور، بازار
حال بازار نداری ز سکو تت ، پیداست
دیر گاهیست در این باغ تو همسایه شدم
پاسخ خار نداری ، ز سکو تت پیداست
پیش صا حبنظران ، نطق سکوت است ، همین
قصد تکرار نداری ، زسکو تت پیداست

در را که باز کردم
به پشت سرم نگاه کردم.
در را که بستم .
فهمیدم
تو برای همیشه رفته ای.
**
اینهمه هیاهوی شغال برای آنستکه
هنوز گرگ نیامده است .
**
بعضی ها مر غ شان تخم نکرده
قدقدشان بلند است .
**
زمین
لیوان لیوان
برف را می خورد .
تا
تشنه نماند
فروردین .
**
چون برف و سپیدار
چه تشبیه قشنگی .
حلاج سر دار
چه تشبیه قشنگی !

صبح
صبح میراث خدائیست که اینگونه خوش است
بعد یک شام جدائیست که اینگونه خوش است
صبح را دوست ، غنیمت بشمارش هر روز
از فیو ضات رها ئیست ، که اینگونه خوش است

حماسه ی نگاه
یک حماسه نگهم کردی و ، فردوسی رفت
از سر و پا گنهم کردی و ، فردوسی رفت
رستمت کودک سهراب مرا کشت ، چرا ؟
اینچنین رو سیهم کردی و ، فردوسی رفت