ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 |
تو را می شناسم
تو را می شناسم
ز پیچی که تا انتها تاب دارد.
ز کوتاه یک دشت
تا اوجی از چشمه ات آب دارد.
تو ای باور هر نگاهم
و ای خواستن های هر روز و هر شب
بیا چشمهایم
برای تماشای تو
التهابی پر از خواب دارد.
نمیدانی اکنون
پس از آن جدایی
برای تو سوغات آورده لبخند
بسی شوق
بسی آرزو های یک جور دیگر
چه گویم ، چه سوغاتی ناب دارد.
پر از آسمانم
از آن روز هایی که رفتی
پر از بستن و باز کردن
و چشمک پرانی
به شب های بی تو
و دلتنگی چهارده روز مهتاب دارد.
تو را هر دمادم
دویدم به صبحی که می زد
ستیغی پر از روشنایی
و من مانده در انتهای مصب
تا به در یایت اما
چه مرداب دارد.
نه ، دانستم
بی بودنت نیست
بویی ، که بر ما بیاید
ندانستم اما که
ای همسفر
همنشین
هم صدایی هم ، آداب دارد.
به میخانه ات بی گدار آمدم
ای همه بی خبر
مست معنی ندارد
ز وادی به وادی
تماشا ، تماشا
چه سان سرخگون لاله خوناب دارد.