ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 |
چه نا خوشم ، در این وادی حزین و فکار .
نه رُست جز غم و اندوه از شکوفه های بهار.
اگر چه می شکند رسم و عاذت ایام.
کسی نگفته که من زنده ام به جشن هَزار.
بیا که فرصت و تدبیر ما نمی پاید.
که شرح دهم ، قصه عزیز و نگار.
***
گهی به آسمان و گهی بر زمین خیره سرم.
بدان امید که شاید زخاطرت گذرم.
هنوز دیده به در دارم و گناهم نیست.
که شاید از در رحمت عنایتی ببرم.
که گفته من که به بستان نیامدم امروز.
بباید از سمن و یاس و لاله در گذرم.
مرا امید به از آن که غم به خانه برم.
فدای شمع فروزان امشب و سحرم.
به جمع قافله گفتم که ، ساربان کجاست ؟
ندیدمش دو سه روزی ، گذشته از نظرم.
بگفت : آنکه ارادت کند ، به فیض رسد.
نه من که از دو جهان گیج و گنگ و بی خبرم.
خلاص کن به کلام ، آنکه در عمل کو شید.
به چشمه آب خورد ، ارنه من که بی هنرم.