ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 |
مرا با بوسه دعوت کن ، ببین جانم به لب آمد.
از این آتش رهایم کن ، نمی بینی که تب آمد.
غروبم کرده چشمانت ، در این صبح خیال انگیز.
هنوزم محو خورشیدم ، نفهمیدم که شب آمد.
***
بینداز این تــــبر ، از جان من خون در نمی آید.
عقیمش کرده ام ، فرزندی از مادر نمــی زاید.
از این افسانه تا افسانه دیگر ، نمـــی دانم.
ولی عمر سیاهی بیش و کم ، آخر نمی پاید.
***
بیا پیاده مرا با خودت ببـــــر ، شاید.
غروب منتظر ماست، آشنای غریب.
دلم گرفته ، دگر پاســخی نمی آید.
نه از ترانه باران ، نه از صدای حبیب.
***
باز هم پیراهن یوسف دریدی ، با وفـــــــــــا.
باز از دکان دنیا نان خـــریدی ، با وفـــــــــــا.
عاریت دادیم دندانی ، که روزی وانـــــــهی.
کهنه بودند آنکه جای نو خریدی ، با وفـــــا.