گورانیم

نوشته های ادبی و شاعرانه ،کلیه نو شته ها مر بوط به نگارنده است و از هیچ منبعی بر داشته نشده است و حقوق معنوی آن برای نگارنده محفو ظ می باشد .استفاده از متون با ذکر منبع و نام نو یسنده بلا مانع می باشد .

گورانیم

نوشته های ادبی و شاعرانه ،کلیه نو شته ها مر بوط به نگارنده است و از هیچ منبعی بر داشته نشده است و حقوق معنوی آن برای نگارنده محفو ظ می باشد .استفاده از متون با ذکر منبع و نام نو یسنده بلا مانع می باشد .

برف

تاریخ : شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۳ | 11:25 | نویسنده : م آهنگری


              " برف  "


شب می گذشت ا زنیمه و مهتاب آمد    

کمکم به چشمانم نسیم خواب آمد

آنجا که من خوابیده بودم رو به مهتاب  

گاهی صدای باد می آمد   گهی  آب

باران آن شب شیشه ها را خیس می کرد

مه می گذشت و کوچه ها را بو س میکرد

یادم نمی آیــــــــد چه وقتی خواب رفتم       

شاید به خـــــــــــواب دختر مهتاب رفتم

صبح آمد و در رختـــــــــخواب خفته بیدار    

آغوش وا می کرد چشمــــــم بر سپیدار

باور نمی کردم چنین صبحــــی دل انگیز

رخت سپیدی بر تنش پوشیده پایــــــــیز

من محو دیــــــــدار تن دیـــــــــــوار بودم 

در خواب و بیداری در این افــــــکار بودم

وقتی که سردی بر تنم شــــــلاق میزد       

دیدم پدر بر هیزمش  چـــــــخماق میزد

ما در کنار هم به جشن بــــــــاغ رفتیم         

با دعوت خرگوش و موش و زاغ رفتیم

داماد برفی شال زیبایی به تن داشت     

یک برگ زرینی   ز پاییز و چمن داشت

سنگ صبور صخره ها یخ بسته بودند  

سوراخ های بی صدا را بسته بودند

در این سکوت صبحگاهی یک صدا بود

شاخی که برگی داشت از پیکر جدا بود

ذهن طبیعت را چو من درگیر دیدم      

تنها خودم بودم که در زنجیر دیدم

موسیقی پاییز کمکم کوک میشد          

نخ های برفین زمستان دوک می شد

دستان آدم برفی ما خط خطی بود        

پایش نمیدانم چرا لخت و پتی بود

من چشم هایش را چو گردو گرد کردم   

جای دماغش یک هویج زرد کردم

روی سرش را برگ انگوری کشیدم     

روی لبش را رنگ ناجوری کشیدم

شکلش خلاصه بهتر از خنگ و خلا بود

اخلاق خوبی داشت ، گاهی ناقلا بود

من اینکه کودک گشته بودم شاد بودم    

از قید و   بند زندگی   آزاد     بودم

من بودم و باغ دو آدم برفی خوب        

ایکاشمن را ، می تراشیدند از چوب

من هم کنار این دو تا در باغ بودم        

از گرمی دستان سرما داغ بودم

باید که برگردم به جای پای دیروز      

یعنی زمستان آمده تا فصل نوروز

امشب صدایم می زند یلدا زمستان       

برخیز ما را نیست ماوا جز نیستان

در چرخش ایام و فصل و ماه سال است 

ماندن در این دور تسلسل یک محال است

ما چون عروسک ها برفـــــی چند روزی  

دادار ما را داده نوبت ، بهـــــــــــر روزی

عمری که چون برفی فرو ریزد به یک روز       

باقی نمی ماند مـــــــگر تا فصل نوروز

ما با سلامی زندگـــــــــی آغاز کردیم          

شاید سلامــــــی گفتی و پرواز کردیم

در برف ریز زندگــــــــــی پاییز پیداست       

هر فصل در جای خودش خوش رنگ و زیباست

 

م  - آهنگری   - 26 . 02 .91

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.